انتظار   

انتظار

    ايستاده ام در انتظار کسی که هيچ وقت نديده ام. نه عکسی و نه هيچ نشانی به جز يک روسری سبز و عينکی با قاب زرشکی؛ همين. حتی نمی دانم چند ساله است، بلند قد است يا کوتاه، پياده می آيد يا ... فقط گفته منتظر کسی باش با روسری سبز؛ نبش خيابان مولانا، زير آن ساختمان بلند که نمايی از سنگ های سياه و براق دارد، راس ساعت شش.

    اتومبيل ها از جلويم رد می شوند و من سرنشينان آن ها را کنجکاو و خيره نگاه می کنم و يکايک به خود می خوانم و با هر توقفی چشم تيز می کنم برای شکار مسافر خويش. پنج و  پنجاه دقيقه... پياده رو پر است از آدم هايی که انگار پی چيزی می گردند، مضطرب و شتابزده، با نگاهی که روبرو را تا چند متر جلوتر شناسايی کند، به حالتی نيمه دو، با عجله می گذرند. به هم تنه می زنند و از کنار هم می گذرند و اگر يکی شان قدری عذاب وجدان بگيرپد از اين تنه ناخواسته، به خود زحمت می دهد، کمی می چرخد و دستی به نشانه عذرخواهی می تکاند. لکه ابرهای جستجوگر به دنبال ابرهای ديگر بر فيروزه آسمان    می دوند. تا شش و ربع منتظر باش و اگر نيامدم برو. ساعت شش... شروع شد. اين همان ساعت موعود است. ميعادگاه تا ساعت شش و پانزده دقيقه و بعد همه چيز تمام می شود. اطراف را نگاه می اندازم تا روسری سبزی ببينم. نگاهم را از اين سر خيابان تا آن سر بر  تک تک آدم ها می لغزانم تا مبادا کسی جا بيفتد يا گوشه ای را نکاويده بگذارم. گرمم است.  کتم را در می آورم و روی ساعدم آويزان می کنم. پاهای عين ميخ فرورفته در زمينم را می کنم و شروع به قدم زدن می کنم؛ آرام و منتظر.  سرم را پايين انداخته ام و شکن شکن موها جلوی صورت تاب می خورند. تجسم می کنم لحظه آمدنش را. و اينکه چه بگويم را با خود تمرين می کنم. و اينکه چطور بايستم را. کتم را از روی مچ کنار می زنم و ساعت را نگاه می کنم: شش و پنج دقيقه. پانزده دقيقه ای می شود که ايستاده ام. از داخل مغازه سر خيابان، مرد ، متعجب و با لب هايی کج شده وراندازم می کند. صورت را می گردانم و به آن سوی خيابان نگاه می کنم: دو نفر از تاکسی پياده می شوند؛ کسی با روسری سبز و عينکی که رنگش را تشخيص نمی دهم و ديگری با مقنعه سياه. تاکسی که رد می شود دست هم را می گيرند و آرام به اين طرف خيابان می آيند. خودش است. قلبم تند می زند. صورتم داغ می شود. عرق بر پوست بدنم می گسترد و قطره ای از کنار گونه پايين می سرد. در حالی که جمله های تمرين شده را در ذهن تکرار می کنم، کتم را دست به دست می کنم و عينک را روی بينی به بالا می سرانم تا بهتر ببينم. کمی جلو می روم و لبخند می زنم تا ببيند و بشناسد: دخترک با عينک سياه و روسری سبز رو ترش می کند و چهره می گرداند و با دوستش در خلاف جهت من پيش می رود. يخ می کنم. می لرزم. سر را پايين می اندازم و خجولانه عقب می روم. داغی شرم گونه هايم را می سوزاند. چيزی را که می تواند در ذهن آورده باشد به ذهن می آورم و بيشتر احساس خواری می کنم.  باز هم عقب می روم و پشت می دهم به سنگ های داغ ساختمان و يک پايم را روی زمين ستون می کنم و ديگری را به ديوار عمود. نگاهم را به پايين می دوزم و تلخاب دهان را فرو می دهم. آقا ساعت چنده ؟ سر بلند می کنم: دختری است با روسری سياه و عينکی با قاب زرشکی. خيره می شوم به چشمانش که حيرتزده نگاهم می کنند و آرام و مردد با صدايی گرفته می گويم: حدود شش و ده دقيقه. شگفت زده تشکر می کند و می رود. چند قدمی که می رود به عقب نگاه می کند و باز می رود. ديگر اميدی به آمدنش ندارم. اگر می خواست، تا حالا آمده بود. بيست دقيقه است که ايستاده ام و کسی نيامده؛ هيچ کس. احساس حماقت می کنم از اينکه ايستاده ام در انتظار کسی که هيچ وقت نديده ام. هر رهگذری می تواند او باشد. می تواند به راحتی بيايد، دورادور سادگی ام را تماشا کند، بخندد و برود. به راحتی تماشای يک فيلم کمدی که هنرپيشه منتظر ايستاده و زمان او را ميان دندان های خود می جود و ما به بيتابی اش می خنديم.

    اگر در حال تماشای من باشد چه؟  کيفم را دست به دست می کنم و کتم را می پوشم. نگاهی گذرا به اطراف می اندازم، آرام قدم بر می دارم و سعی به گريختن می کنم. اگر روسری اش را عوض کرده باشد؟ اگر آمده باشد و من نديده باشم؟ شايد همانی بود که وقت را پرسيد؟ چرا نايستاد و رفت؟ می ايستم. دانه های آسفالت را نگاه می کنم که ريز و درشت در کنار هم چيده شده اند و فکر می کنم که می آيد يا نه. برمی گردم. ساعت از شش و ربع هم گذشته است. حتما می آيد. شايد توی ترافيک گير کرده باشد. در اين خيابان های شلوغ حتی زمان را هم نمی توانی برای خودت حفظ کنی. حتما می آيد. اگر می خواست نيايد که از اول می گفت، به خودش زحمت قرار گذاشتن و دادن مشخصات را نمی داد.    می ايستم و به ياد دوران کودکی درخت های کنار خيابان را می شمرم : می آيد ، نمی آيد ، می آيد ، نمی آيد ، می آيد ، نمی آيد ، می آيد … نمی آيد … درخت ها تمام می شوند. يکی پس از ديگری کوچک و کوچک تر می شوند و در انتهای خيابان دراز، آنجا که با آسمان يکی مي شود چيزی نيست. خيابان مانند دو خط موازی که به بی نهايت افق می روند _ و شايد آنجا با هم تلاقی کنند، شايد هم نه، کسی نمی داند _ جلويم دراز کشيده و امتداد نگاهم را به آسمان می دوزد. کف پاهايم گرم شده و می سوزد. ماهيچه ها بزرگ می شوند و می خواهند قفس خود را پاره کنند و بيرون بيايند. موج موج آدم ها می آيند و می روند و همه سوزن های زنگ زده نگاهشان را در چشم هايم فرو می کنند و خيره خيره مرا می کاوند.

سرم خالی شده. آسمان، سياه و غبار گرفته، دود زده، بالای سرم ايستاده و و سنگينی نگاهش را روی شانه هايم می اندازد. همه انگار به تمسخر مرا نگاه می کنند که مدتی طولانی ايستاده ام در انتظار کسی که هيچ وقت نديده ام؛ ايستاده اند و با انگشت نشانم می دهند و می روند. من مانده ام و بار هزار سال تنهايی، هزار سال انتظار. چشم هايم پر اشک می شوند. پاهايم را به سختی تکان می دهم و راه می افتم. با سنگينی يک انتظار و حسرت يک ديدار و نگاهی که ديگر هيچ کس را نمی بيند بر پياده رو ها و خيابانی که بی هيچ رهگذری پيشاپيش او گسترده است.

لینک
یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳ - حنیف امین

   فعلا اسم ندارد   

 دست ها داخل جيب، روی سنگفرش محوطه دانشکده قدم می زدم. تازه باران زده بود و بوی خاک باران خورده پرنده ها را مست کرده بود که آواز بخوانند. حوض مستطيلی جلوی مسجد را دور می زدم که کسی صدايم زد. چرخیدم و دور و برم را گشتم. احسان و نگین از روی نیمکت آنطرف حوض برایم دست تکان می دادند. با حرکت سر بهشان اشاره کردم که یعنی: دیدمتان. کیفم را از روی شانه چپ انداختم روی شانه راست و راهم را به طرفشان کج کردم. نزدیک نیمکت که رسیدم سلام کردم و گفتم: (( میاین بریم کتاب بخریم؟ )) احسان کلاس داشت و نگین منتظر بود. احسان گفت (( تو کتابات به جونت بسته اند.))                              

همه چیز عجیب بود. احساس یکجور بی زمانی، یک جور حرکت در خلاء می کردم. در اتاق را که باز کردم یاد خانه عمه افتادم که هر کدام از اتاق هایش ده متر طول داشتند. فاصله چهارمتری من تا تختم حالا به اندازه بیست متر  شده بود. اول باورم نمی شد که این همان اتاق ما باشد. دیوارها کرم رنگ و یخچال و میز و ضبط روی آن هنوز کنار اتاق بود. هم اتاقی هام نبودند. رفتم طرف تخت تا لباس هایم را از روی آن بردارم. کیفم را انداختم روی زمین. پیراهنم را از روی تخت برداشتم و برگشتنا چشمم به عسل افتاد که گوشه اتاق خوابیده بود.

گفتم (( نگین یه چیزی بگم؟ )) ، (( بگو )) ، (( شرمنده ام ولی... )) ، (( یگو )) ،      (( یادته که دو تا کتاب من هنوز پیش تواَند؟ )) ، (( آره. یه کتاب منم پیش توئه. لایم لایت. )) ، (( آره. برات میارمش )) ، (( ولی من که گفتم دیگه کتاباتو برات نمی یارم! )) احسان  کفش سیاه و شلوار مخمل کبریتی کرم با ژاکت بافتنی قهوه ای به تن داشت. کیفش را توی بغلش گرفته بود که گفت: (( کتابای تو به جونت بسته اند. ))

از بودن عسل ماتم برد. اینجا چه کار می کرد؟ روی تختم نشستم و همین طور خیره نگاهش کردم. انگار سنگینی نگاهم را حس کرده باشد از خواب بیدار شد. گفتم:        (( سلام )) و باز چشم هایم را دوختم به او. نشست و زانوهایش را توی بغل گرفت. گفت (( سلام )) نمی دانستم چه باید بگویم. گفتم (( تو کتابای منو دیدی ؟ )) ، (( نه ))  ، (( توی کمدن . اوناهاش . درشو بازکن . )) بلند شد . رفت طرف کمد و درش را باز کرد ، نگاهی به داخل آن انداخت . من هم پشت به او لباس هام را جمع کردم .      (( اینجا که زیاد کتاب نیست ! )) تعجب کردم . رفتم طرف کمد و توی آن را نگاه کردم . راست می گفت . چندتا کتاب بیشتر نبود . خشکم زد .

گفتم (( چرا کتابای منو نمیاری ؟ )) ، (( گفته بودم که نمی یارم ! )) یادم آمد که گفته بود و من به شوخی گرفتم . شوخی بود ! به حال التماس گفتم (( ولی نگین اون کتابا هردوشون یادگاری بودن . مگه صفحه اولشون رو ندیدی ؟ )) ، (( چرا دیدم . )) یادگاری بودن کتابها را بهانه کردم تا پسشان بگیرم . (( ببین ! اونارو بیار ، من دوتا کتاب دیگه می دم بهت . ولی او دوتا رو بیار . )) کفش قهوه ای ، شلوار جین آبی ، مانتو و مقنعه سیاه داشت و کیف آبی اش را گذاشته بود روی نیمکت . احسان گفت : (( کتابای تو به جونت بسته اند . ))

عسل محو شد ؛ طوری که انگار از اول هم نبود . اتاق که کش آمده بود دوباره برگشت به حال اولش. تنها بودم . دست بردم توی کمد و جای خالی کتاب ها را لمس کردم . تنم خیس عرق شده بود . پلک چشمم می پرید و روی سرم احساس سنگینی می کردم . داد زدم (( کی به کتابای من دست زده ؟ )) هم اتاقی هام  یکهو با هم توی اتاق ظاهر شدند . مرتضی گفت (( تو که کمدت قبلا اینجا نبود ! )) نگاه کردم. چه طور خودم متوجه نشده بودم ؟ وسایلم جا به جا شده بودند و آمده بودند توی یک کمد دیگر . (( کی وسایل منو جا به جا کرده ؟ )) ، (( یاسر )) طوری که حنجره ام می خواست پاره شود فریاد زدم (( یاسر ! کتابای منو چه کار کردی ؟ )) یاسر آمد توی اتاق : (( من فقط وسایل رو جا به جا کردم . وسایل خودم رو گذاشتم تو کمد تو و وسایل تو رو توی کمد خودم . همین . کاری به کتابات نداشتم . )) داد  زدم : (( دروغ می گی )) و گریه کنان گفتم: (( کتابای منو چه کار کردی یاسر !؟! ))

گفت: (( می دونم یادگاری بودن )) و رو به احسان لبخند شیطنت آمیزی زد. گفت : برات میارمشون. کی میای دانشگاه ؟ )) گفتم : (( من هر روز هستم. هر وقت اومدی کتاب منم بیار . )) ، (( باشه، ولی اگه نباشی کتابارو می برم دیگه بهت نمی دم )) و خندید. (( می خوام برم کتاب بخرم. شما نمیاین؟ )) احسان کلاس داشت و نگین منتظر خواهرش بود. هوا کمی مرطوب و آسمان سیاه بود. صدای پرنده ها از بالای درختان بلند دور حوض می آمد. گفتم (( خوش بگذره )) خداحافظی کردند. رفتم. احسان گفت : (( تو کتابات به جونت بسته اند. ))

گفت : (( من کاری به کتابات نداشتم. )) صورتش سرخ شده بود  . موهای روغن      زده اش زیر نور لامپ چشمک می زدند. (( مگه غیر از تو کس دیگه ای به کتابای من دست زده ؟ )) ، (( آخه... )) بلند گفتم (( حرف بزن یاسر. اعصابم رو به اندازه کافی خورد کردی. )) در کیفش را باز کرد و یک کتاب سیاه رنگ را از داخل ان بیرون آورد.

(( بارون درخت نشین )) بود. کتاب از وسط تا شده و کمرش شکسته بود. محکم از توی دستش کشیدم بیرون و نگاهش کردم. (( می خواستم ببینم اگه می تونم درستش کنم )) طوری با حسرت به کتاب نگاه می کردم که انگار بچه مرده ام را نگاه می کنم . داد زدم (( احمق! دیگه می خواستی با این چه کار کنی ؟ این که درست بشو نیست )) و کتاب را محکم کوبیدم زمین.

از نگین و احسان جدا شدم و رفتم به سمت دانشکده. گفتم پندار را پیدا کنم تا با هم کتاب بخریم. از کنار باغچه های چمن کاری شده دور حوض رد شدم. توی چمن کلاغ ها و گنجشک ها و چند پرنده سیاه منقار سرخ که اسمشان را نمی دانستم دنبال غذا می گشتند و از این طرف به آن طرف می پریدند.  یک ردیف پله را رد کردم و رسیدم جلوی سردر دانشکده. از چند نفر سراغ پندار را گرفتم. یکی گفت رفته بوفه. راه افتادم به سمت بوفه تا پیدایش کنم. دست ها  داخل جیب و کیفم آویزان روی شانه چپ، سرم را پایین انداخته بودم و به حرف احسان فکر می کردم که می گفت : (( تو کتابات به جونت بسته اند ))

از خواب پریدم. گلویم خشک خشک بود. قفسه سینه ام تندوتند پر و خالی می_ شد. سرم تاب می خورد. نفس که می کشیدم انگار با تیغ از ابتدای حنجره تا عمق  سینه ام را می خراشیدند. هیچ کس در اتاق نبود. عقربه های ساعت یازده و پنج دقیقه را نشان می دادند. آفتاب افتاده بود وسط اتاق و  داشت پاورچین پاورچین به سمتی می رفت که سایه ها عمودی شوند. بلند شدم و از روی تخت پایین آمدم. رفتم جلوی در و آن را باز کردم . هوای خنک راهرو که به صورتم خورد کمی احساس سبکی کردم. از اتاق بیرون رفتم. توی راهرو درست نمی توانستم راه بروم، تلوتلو می خوردم. چشمم به یاسر افتاد که از اتاق روبرویی بیرون می آمد و پا به تاریکی راهرو می گذاشت. خواستم یقه اش را بگیرم و بزنم توی گوشش که یادم افتاد یاسر اصلا هم اتاقی من نیست و داشتم خواب می دیدم. از کنارم رد شد و سلام کرد. سرم را به نشانه جواب تکان دادم و پیچیدم توی دستشویی. شیر آب خنک را باز کردم. جلوی آیینه کمی آب به صورتم زدم. رنگم قرمز شده بود و موهایم به هم ریخته. هنوز نفس نفس می زدم.

ایمان برایم دست بلند و آمد طرفم. سلام کرد. گفتم (( پندار رو ندیدی ؟ )) ، (( چرا. توی بوفه نشسته. تو موش و گربه گونترگراس رو داری ؟ )) ، (( آره)) ، (( چطوره ؟ )) ، (( خیلی خوبه . می خوایش ؟ )) ، (( آره. کی می تونی بهم بدی ؟ )) ، (( هر وقت بخوای. هر وقت خواستی بیا اتاق بگیرش. ولی یه شرط داره؛ فقط یه هفته ! )) با تعجب و به شوخی گفت : (( یه هفته ؟ قبلا مهلت زمانی تعیین نمی کردی ! )) فقط سرم را تکان دادم و رفتم.

احسان گفت : (( تو کتابات به جونت بسته اند. عین بچه هاتن ... ))

 

 

 

 

لینک
شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢ - حنیف امین